هر انسانی محکوم به زندگی است، چون انسان
است و اینکه یکی از لازمه های انسان بودن زنده بودن است، زنده بودن بخشی از
زندگی است. زندگی اما، روند رسیدن به مرگ پنداشت می شود و این بهانه-ی
برای خودفریبی بیش نیست. مثلن؛ حرکت ثانیه ها و گذشت زمان را زندگی می
دانیم، از روی دیگر اما، گذشت هر ثانیه یعنی نزدیک شدن به مرگ، به آسایش
ابدی، رسیدن به آنچه که در آن هیچ چیزی معنا ندارد. رسیدن به فنا و عدم و
به آنچه که هیچ است. دیگر اینکه اگر انسان را حیوان توجیه-گر در نظر بگیریم،
بر مبنای این حکم، فاصله از تولد تا رسیدن به مرگ را زندگی نام نهاده و
اصالت مرگ را توجیه می کنیم تا خود را فریب دهیم. واقع اما، زندگی در ذات
خود ارزش زندگی کردن را ندارد، چون از خود جوهر و اقنوم ندارد. مرگ اقنوم
زندگی است. ما برای اینکه به مرگ برسیم، زندگی می کنیم و برای اینکه زندگی
کنیم باید برای زندگی اقنوم تصنعی(غیر از مرگ) بسازیم تا خود را با
بزرگ-ترین فریب(زندگی) وفق دهیم که این اقنوم سازی ممکن به گونه های متفاوت
برساخته شود و در سیمای خدای-گونه بر ما متجلی گردد. و اما، همچنان باید
زندگی کرد، چرا که مرگ فرآمد محتوم است.
۱۳۹۴/۰۷/۱۱
کتابت؛ عصیان در برابر زمان
انسان به قول الکسس کارل"
موجود ناشناخته" و عجیب است، این موجود ناشناخته و عجیب در فرایند رسیدن
تا به نیستی چه فعالیت ها و هنرهای که برای رسیدن به فهم و شناخت جهان
پیرامونی و بقای خود نمی کند. برای اینکه زنده بماند و خود را به گمشده-ای
که در پی آن آمده، برساند حتا روی زمان که اختاپوسی-ترین هیولای هستی است،
را کم کرده است. یکی از شاهکارها و یا بزرگ-ترین هنر انسان در برابر زمان و
نیستی به تعبیر هایدگر "دازین/ در-جهان-بودن" است که هنرمندانه-ترین
نوع سماجت این موجود جسور در جهان پنداشت می شود، می توان "کتابت" را بر
شمرد. چنانچه که یاد شد؛ زمان باآنکه نیازمند به وجود انسان است و
همچنان-که زمان به خودی خود نیست بوده و زمانمند است، با این همه هیولای
است که "اگزیستانس" همه-ی هستی (حتا خود زمان) را می بلعد و نیست می کند
اما، انسان؛ این موجود بدجنس و اختاپوسی-تر از زمان با کتابت و زبان در
برابر هیولای زمان استقامت نموده و بقای خود را در درون هستی ضمانت می کند.
کتابت نوعی از تلاش انسان برای ساختن یک جهان در فروکاسته شده-ی لوگوس است
که در درون آن به جاودانه-گی می رسد و به موجود "نامیرا" مبدل می شود.
انسان با داشتن دانش و هنر کتابت در خود، هرگز نمی میرد. انسان کاتب ابدی
است که در بستر زمان بی-هیچ عدمی نفس می کشد، با انسان های آتی-اش هم-کلام
می شود و با تالی-های خود در فاصله بسیار دور زمانی سخن می گوید. چنانچه که
هرازگاهی با بعضی از ملحدین نازنین که سال ها و یا قرن ها قبل از امروز
دغدغه های فکری و تحولات عصر خود را مکتوب نموده اند، به دور از دغدغه و
دخالت زمان باهمدیگر صحبت های خوب و دلچسب داریم. اگر این اختلاط و باهم
بودن با بانوان نازنین چون؛"سیمون دوبوار، ورجینیا وولف، هانا آرنت، فروغ
فروخزاد و..." باشد که لذت دیگر دارد. اگر اینها نبود، تعریف "ولادمیر
ناباکوف" از دخترک"نیمفتی/لولیتا"اش و آلبر کامو با "اسطوره سیزیف، طاعون،
بیگانه( بد رقم سرگردانم کرده)و ..." هم به بی-خوابی در شب و میخ-کوب شدن
به صفحات کتاب در روز می ارزد(البته بعضی از اینها سخنان شان بسیار
شخ-فام/فهم شان دشوار است که این دسته بیشتر شامل فیلسوفان می شود و سخنان
بعضی های شان خیلی همانی و تکراری است که این بزرگواران را هر وقت لازم شد
مورخ صدا می زنم). این موجودات مرموز و ناشناخته-ی کاتب هیچ-کدام شان نمرده
اند، بلکه با کتابت در برابر هیولای زمان و فناپذیری ایستاد شده و شراب
تلخ جاودانه-گی را سر کشیده اند.
اغوا
آن روز واقعن رؤیایی و فراموش ناشدنی بود. نازنین به
نقاشی-ی سوررآلیستی می ماند که در زیر باران نقاشی شده باشد. معصوم و بی
آلایش در آنسوی خیابان ایستاده بود(شاید هم منتطر کسی). من اما، بی-شرمانه
در این سویی خیابان داشتم برآمدگی های بدنش را رصد می کردم. انگار تازه از
بهشت گریخته باشد با گیسوان آشفته و پر از پیچ و تاب که در صورتش پاشان شده
بود و چشمانی که در خود فروغ ماوراء طبیعی داشت و لب های به تعبیر صادق
هدایت:"لب های گوشت آلوی باز، لب هایی که مثل این بود که تازه از
یک بوسه گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود"؛ می لرزید و بی-تابی
می کرد. اما، چشم های نادیده-ی من در جایی دیگری هم میخ-کوب شده بود، به
پستان های گرد و تازه سفت-شده-ی که از سردی هوا سفت-تر شده بود و به سیب
نارسیده-ای می ماند که دزد از باغ برداشته باشد و در بغل خود، زیر
بالاپوش-اش محکم گرفته و از خلق مخفی می کند. چون آن سیب های غوره را تازگی
ها در بغل گرفته بود، برایش کمی چندش-آور بود.
باران سلانه سلانه می بارید و دخترک همچنان در زیر باران از آوای خوش و آن صحنه-ی رمانتیک لذت می برد. قطره های باران وقتی از گونه های آن دخترک گریخته از بهشت به پایین می افتاد، انگار من هم با قطره های باران آب می شدم، به زمین ریختم و نابود می شدم و این مرا تا مرز دیوانگی می کشاند، ضریب تپش قلبم بالا رفته بود. تمام بدنش چون آهن روبا مرا به خودش می خواند و در پیچ و تاب اندام اثیری-اش مرا گم می کرد. از همه جا شرشر آب شبیه کیف شرشرشر(تازه متوجه شدم که شراب حرام است و نباید نام ببرم) گوش هایم را نوازش می داد و این بر خلسه-انگیزی مضاعف می شد. خیس شده بودیم، تصورش را بکنید! اگر لب هامان در همچون صحنه-ی به هم چسبیده می بود و آب از سر و صورت ما به زمین می ریخت، چه کیفی داشت. یک لب گرفتن و یا یک بوسه-ی طولانی که از لب های گوشت آلویی باز، خیس و نازک یک "نمیفت"(ولادمیر ناباکوف واقعن دخترباز حرفه-ی بوده)... تصورش را بکنید! اگر دو تن خیس به هم نزدیک شود و بچسبند، آنوقت دیگر از فرط کیف زمین و زمان کم می آورد. اما، افکار ما متروک-تر از آن است که تصورش را بکنیم(حالا حیران ماندیم که این خزعبلات را چگونه توجیه کنم).
در هرصورت این من بودم که بدنگاه بودم، فکر و ذهن متروک من بود که تن
بانوی اثیری را به رصد گرفته بود. این من بودم که گناه را زیبا می پنداشتم،
گناه می کردم و از گناه کردن لذت می بردم. از این سویی خیابان لب های
تلخ-اش را می نوشیدم که ناگهان "سه-چرخه"ی که در کناره-اش با خط نستعلیق
"رنجر" نوشته شده و پایین رنجر عکس "سلمان خان"-ستاره ستاره سینمایی هند-
با اندام پوقانه-ی نقاشی شده بود، بوق زد و گذشت و تمام "گل و لایی" داخل
"چاله چوله" را رویی لباس من ریخت. فقط همچنین رخدادی می توانست دخترک را
متوجه من کند و باید رسوا می شدم که او می خندید و نگاهم می کرد. او
بی-پرواتر از ان بود که به کسی اهمیت دهد و یا حداقل به کسی مثل من اهمیت
دهد. نوبت "نان" گرفتنم رسید، پول نانوا را دادم و نان را گرفتم، وقتی
برگشتم رفته بود، برای همیشه رفته بود که دیگر هیچ وقتی ندیدم. من نگرانم
که برایش کدام اتفاق بد رخ نداده باشد همچون؛ "عاطفه رجبی" دختری ۱۶ ساله
که در ۲۵ مرداد ماه سال ۱۳۸۳خورشیدی، به جرم "اغوا" توسط نظام جمهوری
اسلامی ایران اعدام شد؛ سنگ-سار نشده باشد.
باران سلانه سلانه می بارید و دخترک همچنان در زیر باران از آوای خوش و آن صحنه-ی رمانتیک لذت می برد. قطره های باران وقتی از گونه های آن دخترک گریخته از بهشت به پایین می افتاد، انگار من هم با قطره های باران آب می شدم، به زمین ریختم و نابود می شدم و این مرا تا مرز دیوانگی می کشاند، ضریب تپش قلبم بالا رفته بود. تمام بدنش چون آهن روبا مرا به خودش می خواند و در پیچ و تاب اندام اثیری-اش مرا گم می کرد. از همه جا شرشر آب شبیه کیف شرشرشر(تازه متوجه شدم که شراب حرام است و نباید نام ببرم) گوش هایم را نوازش می داد و این بر خلسه-انگیزی مضاعف می شد. خیس شده بودیم، تصورش را بکنید! اگر لب هامان در همچون صحنه-ی به هم چسبیده می بود و آب از سر و صورت ما به زمین می ریخت، چه کیفی داشت. یک لب گرفتن و یا یک بوسه-ی طولانی که از لب های گوشت آلویی باز، خیس و نازک یک "نمیفت"(ولادمیر ناباکوف واقعن دخترباز حرفه-ی بوده)... تصورش را بکنید! اگر دو تن خیس به هم نزدیک شود و بچسبند، آنوقت دیگر از فرط کیف زمین و زمان کم می آورد. اما، افکار ما متروک-تر از آن است که تصورش را بکنیم(حالا حیران ماندیم که این خزعبلات را چگونه توجیه کنم).
تریاک رَس
(در رفتن اسد بودا)
یکی از عادت های من این است که در باور و در دنیای درونی-ام نسیه-ی وجود ندارد و اگر هم باشد خیلی محدود و بی ارزش است. نقدینه دوست می دارم، نقدینه نفرت می ورزم، نقدینه باور می کنم، نقدینه اهمیت می دهم و نقدینه می سنجم؛ شاید این نوعی از دگماتیسم باشد ولی نقدینه-گی برای من تبدیل به عادت و قاعده-ی شده که اکثر سنجه ها و بازخوردهایم در گرو این قاعده است. رفتارها و تحرک های انضمامی-ام نیز متأثر از این قاعده بوده و پندارهای از جهان پیرامونی، پدیده های عینی، کنش و واکنش های اجتماعی، فعل و انفعالات جهان بیرونی-ام را بر اخلاق نقدینه-گی ارزش می بخشم. آواره-گی را نیک می شمارم و از نسیه جدا می دانم، چرا که آواره-گی به نوعی سنخیت با خودیابی و خودشناسی دارد. اما، نسیه را واهی و موهوم می شمارم، چرا که نسیه-کاری خراب-کاری و ویران-گری خود در بازی زنده-گی است. در داد و ستد اقتصادی نیز نسیه همین حیثیت را دارد، در معامله نسیه سخن از پول و جنسی است که در واقع هیچ معیاری برای داشتن آن نداریم و فقط به امید داشتن و بدست آوردن آن پول و جنس اقدام به داد/ستد می کنیم. به طور نمونه؛ در زمان حکومت انتقالی حامد کرزی و قبل از آن وقتی تازه در مناطق مرکزی کشت "تریاک/کوکنار" رواج یافته بود، مردم در اول بهار می رفتند از بازار جنس و وسایل زیاد می خریدند و به فروشنده می گفتند: "پولش بماند تا تریاک-رس".
در این نوع معامله دو طرف به حالت تعلیق قرار می گرفت و چشم به دادگری و سخاوت طبیعت داشت که تریاک شیره-ی خوب خواهد داد یا نه. اما، راندمان این نوع داد و ستد در نقاط مرکزی مثبت واقع نشد و بر بدوضعیتی مردم مضاعف شد. مردم با یک وزیدن باد خلاف وقت و یا با رسیدن یک سرمایی ناوقت که شیره-ی تریاک را خشک می کرد، تمام امیدهای شان را سرما می زد و یخ می بست، همه داشته های اندک شان را می باختند و یا می گریختند. داد و ستد بازار و فروشنده هم در همین قاعده نسیه می چرخید که نتیجه-ی "فرار اندر فرار" را در پی داشت؛ وقتی تریاک را سرما می زد قرضدار مجبور به فرار می شد، وقتی قرضدار می گریخت دیگر برای بازار و فروشنده پول "تریاک-رس" وجود نداشت و وقتی قصه پول "تریاک-رس" مفت می شد بازار می خوابید و فروشنده چاره-ی جز گریختن از دست صاحب سرمایه/سوددهنده نداشت. حالا همین قاعده نسیه در بازار فکر نیز امکان-پذیر است. نویسنده-گی بخشی از فعالیت ها و تولیدات فکری است. بازار تولید متن با نقدینه-گی سروکار دارد. نویسنده و تولید کننده متن داده ها و مواد اولیه را نقدینه از بازار داد و ستد پیرامون خودشان می گیرند و مصرف کننده های متن نیز با متن های نقدینه و انضمامی ارتباط برقرار می کنند و انس می گیرند. چنانچه که واقع است، وضعیت حال و دورنمایی کشور ما را سرمایی شدید جهل جمعی، بنیادگرایی، خشونت های دینی-مذهبی، رشوه و فساد در ادارات و نهادهای اساسی جامعه، تهدید کرده و می کند، اگر این روند فرارفکرها و اندیشه ها ادامه یابد، ما بیش از همه قرضدار خواهیم بود و این سرنوشت قهقرایی مردم ما بیش از همه "تریاک-رس" شده و می شود. وقتی با وزیدن اندک باد فصلی هوا سرد شد، فکرها نیز به نقطه انجماد می رسد و سرما می خورد. وقتی افیون فکر_فکر و اندیشه تریاک بدن انسان است، چنانچه که تریاک می تواند هم تخدیرکننده و هم درمان کننده و تسکین دهنده باشد؛ فکر نیز کارکرد تریاک را می تواند داشته باشد و دو کارکردی است_ شیره-ی خوب نداد و خشکید از آن مایعی می تراوشد که هیچ ارزش و بهاء ندارد. چنانچه اگر بر تولیدات فکری افغان های گریخته و راندمان آن(فرار فکرها) تأملی نماییم به همان نتیجه "تریاک-رس" و تولیدات نسیه می رسیم. نیسه نویسی های آنسوی دریای ها برای اینسوی ها ارزش ندارد، چرا که داده ها و مواد اولیه آنها دسته چندم است و شرایط تولیدات فکری آنسوی آب ها با آب و هوای این سرزمین فرق می کند. با این همه "بودا"ی کوچه های کابل ارزش تریاک را داشت که تخدیر می کرد و درمان می نمود؛ این افیون جوانان کابل از آواره-گان "فرانکفورت" یاد می کند و خود را به کشت-زار افیون های آواره آن دیار رسانده که روزی آن آواره-گان نیز به آمریکا گریخته بودند اما، آب و هوای فکری آنها چندان تفاوت در بازدهی فکری شان نداشتند. این غوزه تریاک کابل را در سرزمین های دیگر سرما می زند و شیره-ی خوب نمی دهد. شیره-ی آنسوی دریا دیگر نشیه-ی تریاک "هلمند" که در زیر "پل سوخته" مصرف می شود، را ندارد. بودای کوچه های کابل شیر نداد و این غوزه تریاک هم نرسید که قرضداری جهالت های قرن ها مردم قرضدار ما را ادا کند. کم نیستند غوزه های در آنسوها که فقط بوی بد تریاک را می دهند و هیچ ارزش و نشه تریاک وطنی را ندارند. اسد از قیمتی شراب "دهمزنگ" گلایه داشت و خود را از آب تلخ "پل سرخ" خلاص کرد و حالا رفت تا تریاک-رس.
یکی از عادت های من این است که در باور و در دنیای درونی-ام نسیه-ی وجود ندارد و اگر هم باشد خیلی محدود و بی ارزش است. نقدینه دوست می دارم، نقدینه نفرت می ورزم، نقدینه باور می کنم، نقدینه اهمیت می دهم و نقدینه می سنجم؛ شاید این نوعی از دگماتیسم باشد ولی نقدینه-گی برای من تبدیل به عادت و قاعده-ی شده که اکثر سنجه ها و بازخوردهایم در گرو این قاعده است. رفتارها و تحرک های انضمامی-ام نیز متأثر از این قاعده بوده و پندارهای از جهان پیرامونی، پدیده های عینی، کنش و واکنش های اجتماعی، فعل و انفعالات جهان بیرونی-ام را بر اخلاق نقدینه-گی ارزش می بخشم. آواره-گی را نیک می شمارم و از نسیه جدا می دانم، چرا که آواره-گی به نوعی سنخیت با خودیابی و خودشناسی دارد. اما، نسیه را واهی و موهوم می شمارم، چرا که نسیه-کاری خراب-کاری و ویران-گری خود در بازی زنده-گی است. در داد و ستد اقتصادی نیز نسیه همین حیثیت را دارد، در معامله نسیه سخن از پول و جنسی است که در واقع هیچ معیاری برای داشتن آن نداریم و فقط به امید داشتن و بدست آوردن آن پول و جنس اقدام به داد/ستد می کنیم. به طور نمونه؛ در زمان حکومت انتقالی حامد کرزی و قبل از آن وقتی تازه در مناطق مرکزی کشت "تریاک/کوکنار" رواج یافته بود، مردم در اول بهار می رفتند از بازار جنس و وسایل زیاد می خریدند و به فروشنده می گفتند: "پولش بماند تا تریاک-رس".
در این نوع معامله دو طرف به حالت تعلیق قرار می گرفت و چشم به دادگری و سخاوت طبیعت داشت که تریاک شیره-ی خوب خواهد داد یا نه. اما، راندمان این نوع داد و ستد در نقاط مرکزی مثبت واقع نشد و بر بدوضعیتی مردم مضاعف شد. مردم با یک وزیدن باد خلاف وقت و یا با رسیدن یک سرمایی ناوقت که شیره-ی تریاک را خشک می کرد، تمام امیدهای شان را سرما می زد و یخ می بست، همه داشته های اندک شان را می باختند و یا می گریختند. داد و ستد بازار و فروشنده هم در همین قاعده نسیه می چرخید که نتیجه-ی "فرار اندر فرار" را در پی داشت؛ وقتی تریاک را سرما می زد قرضدار مجبور به فرار می شد، وقتی قرضدار می گریخت دیگر برای بازار و فروشنده پول "تریاک-رس" وجود نداشت و وقتی قصه پول "تریاک-رس" مفت می شد بازار می خوابید و فروشنده چاره-ی جز گریختن از دست صاحب سرمایه/سوددهنده نداشت. حالا همین قاعده نسیه در بازار فکر نیز امکان-پذیر است. نویسنده-گی بخشی از فعالیت ها و تولیدات فکری است. بازار تولید متن با نقدینه-گی سروکار دارد. نویسنده و تولید کننده متن داده ها و مواد اولیه را نقدینه از بازار داد و ستد پیرامون خودشان می گیرند و مصرف کننده های متن نیز با متن های نقدینه و انضمامی ارتباط برقرار می کنند و انس می گیرند. چنانچه که واقع است، وضعیت حال و دورنمایی کشور ما را سرمایی شدید جهل جمعی، بنیادگرایی، خشونت های دینی-مذهبی، رشوه و فساد در ادارات و نهادهای اساسی جامعه، تهدید کرده و می کند، اگر این روند فرارفکرها و اندیشه ها ادامه یابد، ما بیش از همه قرضدار خواهیم بود و این سرنوشت قهقرایی مردم ما بیش از همه "تریاک-رس" شده و می شود. وقتی با وزیدن اندک باد فصلی هوا سرد شد، فکرها نیز به نقطه انجماد می رسد و سرما می خورد. وقتی افیون فکر_فکر و اندیشه تریاک بدن انسان است، چنانچه که تریاک می تواند هم تخدیرکننده و هم درمان کننده و تسکین دهنده باشد؛ فکر نیز کارکرد تریاک را می تواند داشته باشد و دو کارکردی است_ شیره-ی خوب نداد و خشکید از آن مایعی می تراوشد که هیچ ارزش و بهاء ندارد. چنانچه اگر بر تولیدات فکری افغان های گریخته و راندمان آن(فرار فکرها) تأملی نماییم به همان نتیجه "تریاک-رس" و تولیدات نسیه می رسیم. نیسه نویسی های آنسوی دریای ها برای اینسوی ها ارزش ندارد، چرا که داده ها و مواد اولیه آنها دسته چندم است و شرایط تولیدات فکری آنسوی آب ها با آب و هوای این سرزمین فرق می کند. با این همه "بودا"ی کوچه های کابل ارزش تریاک را داشت که تخدیر می کرد و درمان می نمود؛ این افیون جوانان کابل از آواره-گان "فرانکفورت" یاد می کند و خود را به کشت-زار افیون های آواره آن دیار رسانده که روزی آن آواره-گان نیز به آمریکا گریخته بودند اما، آب و هوای فکری آنها چندان تفاوت در بازدهی فکری شان نداشتند. این غوزه تریاک کابل را در سرزمین های دیگر سرما می زند و شیره-ی خوب نمی دهد. شیره-ی آنسوی دریا دیگر نشیه-ی تریاک "هلمند" که در زیر "پل سوخته" مصرف می شود، را ندارد. بودای کوچه های کابل شیر نداد و این غوزه تریاک هم نرسید که قرضداری جهالت های قرن ها مردم قرضدار ما را ادا کند. کم نیستند غوزه های در آنسوها که فقط بوی بد تریاک را می دهند و هیچ ارزش و نشه تریاک وطنی را ندارند. اسد از قیمتی شراب "دهمزنگ" گلایه داشت و خود را از آب تلخ "پل سرخ" خلاص کرد و حالا رفت تا تریاک-رس.
بامیانی ها؛ قدر قدسی را ندانستند!
اگر چند وصف
و انتقاد از عمل-کرد و کنش های سیاسی یک رژمی که بر مبنای یک تصمیم
نامشروع، مصلحتی و منافع چند فرد و خانواده به وجود آمده، بیهوده-گی است،
اما با این-همه قصه-ی نیروهای فداکار اردوی ملی، پولیس ملی و امنیت ملی فرق
می کند. این فرزندان صدیق این سرزمین که با روی-دست گذاشتن جان و خون شان
در آورد-گاه شوم بازی های زشت سیاسی وارد شده اند و برای مصالح کشور و
تأمین امنیت شهروندان شکسته و خسته-ی این سرزمین با دشمن موهوم مبارزه
می کنند، را باید تقدیر کرد. برای مردم ما این سنت شده که یک فرمانده وقتی
قدر و منزلت پیدا می کند که بمیرد و تا زنده است، کسی برایش بهاء نمی دهد.
اما، به-جا است که از یک فرمانده دلیر و با شرف این سرزمین که تا انجای من
می شناسم که چگونه مردم و سرزمین خود را دوست داشته و برای پاسداری از
داشته ها و عزت این سرزمین دفاع کرده، یاد کنم. از جنرال خدایار قدسی؛
فرمانده قربانی-شده-ی معامله ننگین نماینده های بامیان در پارلمان و سیاست
های شوم دولت وحدت[پوشالی] که با جعل-کاری و پلشتی-ی به تمام، این فرمانده
باغرور این سرزمین را برکنار نموده است، بنویسم. بامیانی ها خوب می دانند
که قدسی برای شان چه ها کرده است اما، در برابر برکناری-اش سکوت کردند و
نماینده های که برای منافع خانواده-گی و شخصی شان در پیش ولایت خیمه تحصن
برپا کرده اند، از آمدن فرمانده پولیس جدید که قرار بود در ولایت سمنگان
برود و ایفای وظیفه کند، با خط کشیدن روی نام ولایت سمنگان به جای آن با
پنسیل "بامیان" نوشته شده و اسامی افراد را که هیچ تغییر نداده، خاضعانه و
چاپلوسانه خوش-آمد گویی نمودند که این برای مردم بامیان ننگ است، بد
بنویسم. می خواهم از فعالیت های عمده-ی قدسی در بامیان در راستایى تأمین
امنیت_تأمین امنیت جشنواره سارک که برای بامیان ارزش بسیار داشت که با
مدیریت قدسی حتا یک فیر هم نشد، کنترول امنیت دره شکاری، دست-گیری شوخک؛ که
یکی از اخلال-گران امنیت و مزاحم زندگی مردم بامیان که خود یکی از فرمانده
های نظامی محمد اکبری بود، جلوگیری از غصب زمین توسط حاجی عیان یکی از
مافیای بزرگ زمین در بامیان و رودست زدن به دخالت های نماینده های پارلمان
در امر واسطه-بازی ها در امور_ که تحت فرماندهی جنرال خدایار قدسی رهبری می
شد، که واقعن قابل وصف است، وصف کنم. و اما، می آزارد وقتی که این چهار
نماینده-ی نفاق برای نیامدن یکی از خودشان از مناطق اطراف نفر کرایه می
کنند که تظاهرات کنند و برای برکناری یکی از خودشان معامله می کنند ولی
مردم بامیان خمود و جمود هستند. و می آزارد وقتی که بامیانی ها در موقع
رفتن این جنرال با افتخار حتا یک تقدیرنامه را از فرمانده-ی که از خودشان
بودند، دریغ نمودند و چه خوب می بود اگر برعلاوه فعالیت های مدنی-بازی که
هرروزه برای ماندلا و گاندی برنامه می گیرند، یک برنامه مختصر برای تقدیر
از فعالیت های نیک و باارزش قدسی می گرفتند و به پاس خدمات فرمانده-ی که از
خودشان بودند، یک تقدیر نامه می دادند و از تلاش هایش قدردانی و تشکری می
نمودند. بامیانی ها قدر فرزند باافتخار قوم خود را ندانستند و خواهیم دید
که "فرمانده پنسیلی" برای این مردم چه خواهد کرد و قضیه شهرک حاجی عیان،
امنیت دره شکاری و دیگر موارد که گفتنش مناسب نیست، به کجا خواهد رسید.
قدسی گرامی! در هر کجایی که باشی سربلند و موفق باشی.
در قداست عشق و پوچی
نمی دانم این راهی که
به تنهایی می روم به جلو است یا به عقب؟ اصلن فرقی هم می کند که به کجا
روانم وقتی در میان انبوه از توهمات ایستاده-ام؟ من ایستاده-ام یا می روم؟
به هرصورت از اینکه در ایستادن زودتر هیچ می شوم، پس باید بروم و خودم را
در انتهای راه برسانم، از یک راهی باید بروم؛ هیچ راه دیگری هم نیست که
برای رفتن؛ که برای زود رسیدن انتخاب کنم. حالا در امتداد این راه قدم می
زنم(شاید هم ایستاد باشم و دارم خودم را فریب می دهم و تصور می کنم
که می روم) که انتهای آن هیچ است، در کناره هایم چیزی نمی بینم، به جز
هیچ و پوچی. از اینکه در این راه خسته-کننده خسته نشوم و برای خودم بازیچه
داشته باشم تا با بازی کردن باآن ثانیه های بیهوده را هلاک کنم، به هر چه
پوچی در کنارم است، معنی می دهم و از آنها نماد می سازم که شاید این هم
اشتباه باشد. این توانایی فقط و فقط در من/انسان است که چنین می کنم و برای
خودم ارزش خلق می کنم و با همچون ارزش های واهی در نهایت امر خودم را فریب
می دهم. در امتداد بهوده-گی با یکی مثلی خودم برخورد می کنم که چون من
سرگردان و آواره است و دارد خودش را فریب می دهد، مثلن؛ خودش را آرایش می
کند و بر زیبایی-اش می افزاید که اگر من نخواهم به دیگری با دید زیبا
بنگرم، زیبایی-اش هیچ و بیهوده است. با دیگری ارتباط برقرار می کنم، چرا که
در ذات من/انسان است که با هم-نوع خود ارتباط برقرار کنم و از ارتباط
من/خود و دیگری ارزش ها و هنجارها نمود می یابد که در نبودن من و دیگری هیچ
است، یعنی من و دیگری باعث خلق ارزش ها و هنجارها شده-ایم که یکی از همین
ارزش های مخلوق من/خود و دیگری عشق است. عشق به مثابه ارزش در نظر انسان
عاشق مقدس است که این ارزش مقدس پوچ مخلوق ارتباط_ارتباط را می توان گونه
های زیاد برایش بر شمرد که در اینجا هر طور خودتان خواستید، معنی دهید_ دو
انسان آواره می باشد، باارزش است، چرا که این عشق یافته-ی است که در آن
قداست پوچی نهفته است. پوچی از اینکه غایت امر و بستر برای آرامش ابدی است،
برای انسان خسته و آواره قداست دارد. البته عشق گونه های مختلف دارد و هر
گونه-ی آن برساخته-ی از یک ارتباط در امتداد راه پوچی اما، در نقطه های
مختلف می باشد. و اما، شرح حال خودم در امتداد راه پوچی که انتهای آن آرامش
است، هر اندازه زور زدم نتوانستم برای خودم ارزش مقدس_عشق_ را خلق کنم_چون
هیچ وقت عاشق نشدم_ و با یکی آواره همچون خودم ارتباط برقرار کنم که با
ارزش دادن به همدیگر با همدیگر زودتر راه پوچی را تا رسیدن به پوچی که غایت
و بستر آرامش است، طی کنیم. هر از گاهی برای خلق عشق در خودم و گام نهادن
در راه مقدس پوچی تلاش می کنم که شاید_این شاید دیگه از کجا شد؟_ به آرامش
برسم، اما نمی شود که نمی شود.
نسبت هزاره و خمینی
(کوتاه تأملی بر نوشته های رحمانی و مهسا)
راستش گرد و خاک زیاد است و من هم بی-حوصله و خسته-ام در حد بی-اندازه. اما، باآنهم نخواستم از کنار نزاع بر سر جنازه خمینی بگذرم. در این نزاع هزاره علیه هزاره از دو هزاره-ی که یکی به قول دیگری(رضا مهسا): "تازه هزاره شده" است و "راست است تا [وقتی]دریور تاجیگ بود، خون هزاره [را] مباح می دانست. امروز که تاجیک ها ده کیر خود حساب نمی کند، امده اکت هزارگی می کند". و یکی که دیگری بر او پرخاش کرده و از زبان نیچه به او تاخته است(رحمان رحمانی)؛ که همیشه سخن از پلورالیزم عقیدتی می زند و در رابطه با تظاهرات روز جهانی قدس در کابل تعداد زیادی از مردم و آخوندهای هزاره را، از اینکه بخاطر طرفداری از باور شان به خیابان ها آمده اند، "مزدور خمینی" خطاب می کند. با "مهسا" در اینکه "رحمانی" دچار مد زدگی شده است، موافقم اما، خود این "نیچه-یست" نیز تا کله در مد زدگی غرق است و نمی داند که چه می نویسد. "رحمانی" چیزی ننوشته که بشود بیشتر روی آن تبصره نمود و فقط برایش گفت که: رحمانی جان! یک انسان پلورالیست کسی را بخاطر باورش مزدور خطاب نمی کند و تو خوب می دانی که در نزد آخوندهای هزاره و شیعه، خمینی چه جایگاه از نظر فقهی دارد. اما، "مهسا" با خزعبلات فلسفی-اش بر "رحمانی" زیاد تاخته و در جای از نوشته-اش مدعی می شود که ۸۰درصد هزاره پیرو خمینی و "هزاره با توضیح المسایل خمینی مسلمان و با تحریر الوسیله-اش می میرد، یعنی سایه-ی خمینی از حیات تا ممات در بستر آدم هزارگی ادامه دارد".
اساس مسئله آماردهی را در همچون موارد اشتباه می دانم. مثلن؛ از مهسا می پرسم که تو با استناد به کدام منبع ۸۰درصد هزاره ها را پیرو خمینی دانستی؟ اصلن خمینی چه نحله-ی جدیدی را برگزید که پیرو داشته باشد؟ بگذریم از این آمارهای الکی. اما، خمینی مرد و رفت. تقلید از مرده در مذهب شیعه روا نیست. مقلدین خمینی نیز دارفانی را وداع گفته و اگر اندکی در قید حیات اند، شاید به درجه مقام استاد محمد محقق در دولت وحدت ملی باشند. با این-همه چیزی که مرا واداشت تا این یادداشت را بنویسم، همین مورد حیات و ممات هزاره در سایه خمینی بود که مهسا ادعا کرده. آری؛ وقتی این نکته را دقیق شدم یک نوع نوستالژی در من زنده شد. نوشتالژی مرگ انسان غریب-کار و عامی-ای هزاره-ی به جرم "خمینی-یست" در زمان حکومت کمونیستی ها. ادعای چنین "مهسا"های در آنوقت بود که تن هزاران انسان بی-گناه هزاره زنده و با چشمان باز در "پولیگون" زیر خاک شد و روی شان "لنگر" گرداندند. دیگر اینکه از دولت خمینی برای دشمن هزاره پول، سلاح و امکانات کمک می شد اما، برای هزاره "پوفک" و "پوقانه". هزاره در کشور خمینی تا هنوز آواره و "کثافت" است؛ و این چنین بوده است نسبت هزاره با خمینی در دوره های گذشته و حال. اوف اوف!!! که دل آدم ره خون می کنه، خوب شد رسیدم بخیر، هی!!! کاکا هوتلی یک چای سبز بیار که ...
راستش گرد و خاک زیاد است و من هم بی-حوصله و خسته-ام در حد بی-اندازه. اما، باآنهم نخواستم از کنار نزاع بر سر جنازه خمینی بگذرم. در این نزاع هزاره علیه هزاره از دو هزاره-ی که یکی به قول دیگری(رضا مهسا): "تازه هزاره شده" است و "راست است تا [وقتی]دریور تاجیگ بود، خون هزاره [را] مباح می دانست. امروز که تاجیک ها ده کیر خود حساب نمی کند، امده اکت هزارگی می کند". و یکی که دیگری بر او پرخاش کرده و از زبان نیچه به او تاخته است(رحمان رحمانی)؛ که همیشه سخن از پلورالیزم عقیدتی می زند و در رابطه با تظاهرات روز جهانی قدس در کابل تعداد زیادی از مردم و آخوندهای هزاره را، از اینکه بخاطر طرفداری از باور شان به خیابان ها آمده اند، "مزدور خمینی" خطاب می کند. با "مهسا" در اینکه "رحمانی" دچار مد زدگی شده است، موافقم اما، خود این "نیچه-یست" نیز تا کله در مد زدگی غرق است و نمی داند که چه می نویسد. "رحمانی" چیزی ننوشته که بشود بیشتر روی آن تبصره نمود و فقط برایش گفت که: رحمانی جان! یک انسان پلورالیست کسی را بخاطر باورش مزدور خطاب نمی کند و تو خوب می دانی که در نزد آخوندهای هزاره و شیعه، خمینی چه جایگاه از نظر فقهی دارد. اما، "مهسا" با خزعبلات فلسفی-اش بر "رحمانی" زیاد تاخته و در جای از نوشته-اش مدعی می شود که ۸۰درصد هزاره پیرو خمینی و "هزاره با توضیح المسایل خمینی مسلمان و با تحریر الوسیله-اش می میرد، یعنی سایه-ی خمینی از حیات تا ممات در بستر آدم هزارگی ادامه دارد".
اساس مسئله آماردهی را در همچون موارد اشتباه می دانم. مثلن؛ از مهسا می پرسم که تو با استناد به کدام منبع ۸۰درصد هزاره ها را پیرو خمینی دانستی؟ اصلن خمینی چه نحله-ی جدیدی را برگزید که پیرو داشته باشد؟ بگذریم از این آمارهای الکی. اما، خمینی مرد و رفت. تقلید از مرده در مذهب شیعه روا نیست. مقلدین خمینی نیز دارفانی را وداع گفته و اگر اندکی در قید حیات اند، شاید به درجه مقام استاد محمد محقق در دولت وحدت ملی باشند. با این-همه چیزی که مرا واداشت تا این یادداشت را بنویسم، همین مورد حیات و ممات هزاره در سایه خمینی بود که مهسا ادعا کرده. آری؛ وقتی این نکته را دقیق شدم یک نوع نوستالژی در من زنده شد. نوشتالژی مرگ انسان غریب-کار و عامی-ای هزاره-ی به جرم "خمینی-یست" در زمان حکومت کمونیستی ها. ادعای چنین "مهسا"های در آنوقت بود که تن هزاران انسان بی-گناه هزاره زنده و با چشمان باز در "پولیگون" زیر خاک شد و روی شان "لنگر" گرداندند. دیگر اینکه از دولت خمینی برای دشمن هزاره پول، سلاح و امکانات کمک می شد اما، برای هزاره "پوفک" و "پوقانه". هزاره در کشور خمینی تا هنوز آواره و "کثافت" است؛ و این چنین بوده است نسبت هزاره با خمینی در دوره های گذشته و حال. اوف اوف!!! که دل آدم ره خون می کنه، خوب شد رسیدم بخیر، هی!!! کاکا هوتلی یک چای سبز بیار که ...
اشتراک در:
پستها (Atom)



