۱۳۹۴/۰۷/۱۱

پارسال ملاعمر را در برزخ دیدم!

(طنز)
نخست به پاسخ آنهایی که مرا متهم می کنند که انگار من خوداناباورم و این انگ بی باوری را می زنند که به دنیای دیگری پس از مرگ، روز آخرت و روز قیامت، پل صراط، بهشت و جهنم، برزخ و برهوت ایمان و عقیده ندارم؛ اصلن اینطور نیست و من این اتهام را مثل خبر مرگ "آریانا سعید" رد می کنم. باید بگویم و صادقانه اعتراف کنم که من شدیدن باایمانم، مگر می شود آدم به دنیای دیگر ایمان نداشته باشد و خودای به بزرگی خودش را باور نکند؟ به هرصورت، آیا کسی خبر دارد که من سال گذشته به رحمت خودا پیوسته بودم؟! راستش سال گذشته یک بار بی بولغه روحم به ملکوت اعلی پیوسته بود. همینکه می خواستم از گردنه تنگ و تاریک قبر عبور کنم، ملائیکه-ی سر راهم سبز شد و سوال را شروع کرد. نخستین پرسش این بود که "بنده کی استی؟" من که گیج شده بودم، گفتم "برو راهم را نگیر من بنده کسی نیستم". دیدم وضعیت ملائیکه خراب شد، فورن متوجه شدم که کار از کار گذشته و من در عالم قبر تشریف دارم. خیلی ترسیدم و زبانم به لکنت افتاد، گفتم ببخشید "بنده خدخدخد خودا هستم"، همینطور سوال ها ادامه داشت و در ادامه از چهارده معصوم پرسید، من که تا نام امام چهارم (زین العابدین) را در دورانی که درس آخوندی می خواندم، خوب حفظ کرده بودم با سبک دکلمه شعر سپید که این روزها شاعران سپیده-سرا در منطقه "پل سرخ" کابل می خوانند، قرائت فرمودم(که اصلن دوشیزه ملائیکه خوشش نیامد و نزدیک بود استفراغ کند) و بعداز آن همچون خرهای بزرگوار در گل بند ماندم، چون نام دیگرا از یادم رفته بود. ترس و وحشت قبر یک، ترس و وحشت از آینده نامعلوم، ترس و وحشت از باریکی پل صراط که از باریکی موی و دم تیغ و حتا از گوز آن بنده خودای که در گوشه-ی منبر/حسینیه زده بود (که اگر قصه اش را شنیده باشید)، ترس و وحشت از تنهایی در بهشت و اینکه از فرشته ها و حوریان هیچ خوشم نمی آید، ترس و وحشت از روبرو شدن با حضرت یکنفر که نامش بماند برای بعد که خیلی نزدش شرمنده ام، همه دست به دست هم داده بود تا حواسم پرت شود و پاسخ درست گفته نتوانم. خلاصه اینکه با کلی واسطه بازی از تاریکی قبر به بیابان برهوت وارد شدم و از آنجا چند کیلوقدمی آنسوتر به برزخ رسیدم. جای که کثیری از مردم مثل مهاجران افغانی در کشورهای ایران، پاکستان و کشورهای اروپای بی سرنوشت و به حالت تعلیق بودند. همه آویزان ویزای گذر از مرز به آنسوی دریای آتش بودند. بعضی هاشان که مثل "سلمان فارسی" در این دنیا چیزی نداشتند جز یک پوستین کهنه، و واسطه-ی قوی که هم داشتند، بی هیچ تعلیقی به آنسوی دریای آتش، سفر هوای با هواپیماهای شرکت خودا پرواز می کردند و در فرودگاه "حوض کوثر" فرود می آمدند. اما، اصل قصه اینجا است که تعدادزیادی از مجاهدین پاکباز بیچاره که در موقع شهادت که کلید جنب/بهشت را در بندتنبان شان بسته بودند، در میدان های نبرد و موقع انتحاری کلید افتاده بوده و بی کلید مانده بودند. بعضی های که سند کاخ، چندین کنیز/حوریه، باغ های از سیب و انار، مجوز نوشیدن شراب در بهشت و از همه مهم تر سند عبور از صراط باریک و دخول در جنت را که در "خیشتک" شان مخفی کرده بودند، در موقع انفجار و انتحار سوخته بود. خلاصه اینکه همه-ی این مجاهدین بی سرنوشت از برادران ناراضی پشتون و مناطق دو طرف خط "دیورند" بودند، من که میّت تازه وارد بودم و نمی دانستم به کدامین سو بروم و در کدام جای اتراق کنم، در همین گشت و گذار بودم که به آخوندی برخوردم که یک چشم-اش کور بود و بادیگارهایش با ریش بلند، بسویی می رفت. تعدادزیادی از مجاهدین در اطراف او پرسه می زدند و انگار او کسی مهم بود که از دیدن "اسامه بن لادن" برگشته بود، آنروزها به گمانم به استقبال "جلال الدین حقانی" می رفتند. تا اندازه-ی شناخته بودم اما، بازهم از یک ملای لنگی که سر به زانو نشسته بود، پرسیدم که این ملای کور کی باشد؟ خندید و گفت: ایشان "حضرت امیرالمؤمنین ملا محمدعمر آخوند"
است که یک سالی می شود به جمع ما پیوسته است. پرسیدم ببخشید خود شما کی باشید؟ نگاهی کرد و گفت من بنده-ی خالص خودا ملای لنگی هستم که در برابر تجددخواهی "امان الله" ایستاد شدم و از قرآن خودا در برابر قانون امانی دفاع کردم. باز پرسیدم، ببخشید حالا شما و جناب امیرالمؤمنین و آقای بن لادن چرا در اینجا تشریف دارید و به جای که به دیگران وعده می دادید، نرفته اید؟ این سوالم جگر ملا را خون کرد، آه سردی کشید و گفت: بدبختانه من هم مثل دیگران سند جنت را در آن دنیا جا گذاشته ام، حالا که به رفتن دوزخ هم راضی ام، مرا نمی برند و می گویند که دوزخ پر شده و تعدادی از بزهکاران حتا بالای دیوارها نشسته بی شرمانه آواز می خوانند و گناه می کنند، که ملائیکه هم زورش به آنها نمی رسد؛ ملا نگاهی عمیقی کرد و از من پرسید که چرا بینی-ات پچق است؟ گفتم: من هزاره ام، استغفرالله-ی گفت و روی گرداند و آهسته باخودش گفت" این رافضی اینجا چه می کند؟". خلاصه زیاد فرصت نشد که بگردم و جویای احوال بزرگواران بشوم، از اینکه در این دنیا از مادیات چیزی نداشتم و گناهی هم نکرده بودم که نزد خودا همه چه معلوم بود، فرا خوانده شدم به درب کنسولگری بهشت که برگه عبور از صراط باریک را بگیرم. صف خیلی طولانی بود، مثلی این روزها که همه-ی جوانان در حال فرار از کشور و راهی-ای بهشت غرب اند و پاسپورت می گیرند، من هم در آخر ایستاد شدم. انگار صف دستشوی های کابل باشد، همه کج و کیل و بیتاب بودند، اوف و ناله داشتن که نمی دانم چه رازی در این کج ایستادشدن نهفته بود؛ تا اینکه نوبت به من رسید، فرشته-ی زیبارخ مثلی منشی های ادارات این جهانی روی صندلی نشسته بود. پرسید که چطوری مردی؟ گفتم: همینطوری بی بولغه مردم و اینجا آمدم، نگاهی کرد و باقهر گفت: برگرد به دنیا، شهید شو، یا سند و کلیدی با خود بیار که برگه-ی عبور از صراط باریک را برایت بدهم، زیر لب اینجا جمله را هم گفت: "اینجا جای آدم های خودمرده نیست". حیران مانده بودم که خوشحالم باشم یا نه. خلاصه چاره-ی جز برگشتن به دنیا را نداشتم، از راهی که رفته بودم برگشتم. این روایت را همان موق هم با شما شریک کرده بودم که نمی دانم چرا شما باور نکردید.

هیچ نظری موجود نیست: