در ادامه جستاری پراگندهی
«آدمی سوژه است»، رفیقم «محمد احمدی» در عنوان نوشتهاش پرسیده است که
«سوژه آدم افغانی چه است؟». به پرسشهای دیگر که در متنِ نوشته احمدی آمده
پاسخ داده نمیتوانم، چرا که در توان من نیست تا «دموکراسی» را به عنوان یک
نظام که برساخت تجربه تاریخی آدم غربی است، به بررسی بگیرم. من از
«سکیولاریسم» چیزی نمیدانم، چون از «دین» چیزی نمیدانم و میانه ام با هیچ
یک خوب نیست. من از «آمریکا» و «هند» چیزی نمی دانم. امّا، بیعلاقه هم نیستم
که در رابطه به واقعیتهای پیرامونیام چیزی ننویسم. اگر به غیرت آدم
افغانی برنخورد، آدم افغانی آدم نیست، آدمنما است. چنانکه «چمنشاه
اعتمادی» دوبیتیای مناسبی گفته است:
«چه میشد سالهای درد میماند
کبوتر با خزانِ سرد میماند
بجایی این همه آدمنماها
یکی میماند اما مرد میماند»
آدمی؛ البته در سطح و سنخ مختلف سوژه و در عینحال بازیچه سوژه است. آدمی گاهی خواسته و گاهی ناخواسته سوژه میشود. از آنجاییکه آدمی ناتوان و ضعیف است، سوژه میشود. آدمهای زیاده خواه سوژه اند، آدمهای قانع و فروتن سوژه اند، در هر شرایط و هر سطحی آدمی سوژه است. همانطوری که دین آدمی را الینه میکند، وابستهگیهای اتنیکی و نژادی نیز خاصیت الینه سازی را دارند. آدمِ الینه سوژه است، سوژه وسیله است؛ آدمی وسیلهای برای خودفروشی، خودگریزی، خودفریبی و خودخواهی و همچنان برعکس است. سوژه محرکی است که در پاسخ به آن یک واقعیت تولید میشود که ممکن این واقعیت نمایهی درست از سوژه باشد و یا ممکن برخلاف سوژه بنماید. مثلن؛ «عبدالعلی مزاری» واقعیتهای بسیاری را در بین هزارهها تولید کرد که یکی از این واقعیتها «محمد محقق» است. محقق مادر مزاری را سوژه ساخته است تا با بوسیدن دست و درعینحال عکسگرفتن خاک بر چشم سوژههای دیگر بزند. تودهها سوژه استند چون فکر نمیکنند. آدمها بخاطر که منفعتخواه و فرصتطلب هستند، سوژه میباشند. آدمها بخاطر که دیگران محترمشان میدارند، سوژه اند. آدمها بخاطر که عزیز هستند، سوژهای آدمنما(محمد محقق) میشوند. آدمی در هر شرایط سوژه است. امّا، سوژه آدم افغانی گزینههای است که برای فریب دادن به کار آید، گزینههای است که باآن بتوان تودهها را خر کرد و خاک بر شان شان نمود. سوژه آدم افغانی گزینههای است که بشود به وسیلهی آن فرمانروایی کرد. سوژه آدمهای افغانی مقدس است. ممکن این قداست در خانهی مادر مزاری باشد، ممکن این قداست در دستِ «ممدخان»، در کاغذپارههای که معلوم نشد چه بود و چه نبود ولی «فرخنده» را آتش زد، در سنگهای که «رخشانه» را زیر گرفت. در کروات «عبدالله عبدالله»، در میان تارهای چرکین ریش «عبدالرب رسول سیاف» و حتا در خیشتک «حاجی!» باشد.
«چه میشد سالهای درد میماند
کبوتر با خزانِ سرد میماند
بجایی این همه آدمنماها
یکی میماند اما مرد میماند»
آدمی؛ البته در سطح و سنخ مختلف سوژه و در عینحال بازیچه سوژه است. آدمی گاهی خواسته و گاهی ناخواسته سوژه میشود. از آنجاییکه آدمی ناتوان و ضعیف است، سوژه میشود. آدمهای زیاده خواه سوژه اند، آدمهای قانع و فروتن سوژه اند، در هر شرایط و هر سطحی آدمی سوژه است. همانطوری که دین آدمی را الینه میکند، وابستهگیهای اتنیکی و نژادی نیز خاصیت الینه سازی را دارند. آدمِ الینه سوژه است، سوژه وسیله است؛ آدمی وسیلهای برای خودفروشی، خودگریزی، خودفریبی و خودخواهی و همچنان برعکس است. سوژه محرکی است که در پاسخ به آن یک واقعیت تولید میشود که ممکن این واقعیت نمایهی درست از سوژه باشد و یا ممکن برخلاف سوژه بنماید. مثلن؛ «عبدالعلی مزاری» واقعیتهای بسیاری را در بین هزارهها تولید کرد که یکی از این واقعیتها «محمد محقق» است. محقق مادر مزاری را سوژه ساخته است تا با بوسیدن دست و درعینحال عکسگرفتن خاک بر چشم سوژههای دیگر بزند. تودهها سوژه استند چون فکر نمیکنند. آدمها بخاطر که منفعتخواه و فرصتطلب هستند، سوژه میباشند. آدمها بخاطر که دیگران محترمشان میدارند، سوژه اند. آدمها بخاطر که عزیز هستند، سوژهای آدمنما(محمد محقق) میشوند. آدمی در هر شرایط سوژه است. امّا، سوژه آدم افغانی گزینههای است که برای فریب دادن به کار آید، گزینههای است که باآن بتوان تودهها را خر کرد و خاک بر شان شان نمود. سوژه آدم افغانی گزینههای است که بشود به وسیلهی آن فرمانروایی کرد. سوژه آدمهای افغانی مقدس است. ممکن این قداست در خانهی مادر مزاری باشد، ممکن این قداست در دستِ «ممدخان»، در کاغذپارههای که معلوم نشد چه بود و چه نبود ولی «فرخنده» را آتش زد، در سنگهای که «رخشانه» را زیر گرفت. در کروات «عبدالله عبدالله»، در میان تارهای چرکین ریش «عبدالرب رسول سیاف» و حتا در خیشتک «حاجی!» باشد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر