۱۳۹۴/۰۷/۱۱

خوبِ بی تفاوت

این خیلی بد است که به جایی دل ببندیم که در آن شلوغی جای برای ما نیست اما، بااین-همه از قول (؟) به این دل صاحب دیوانه باید گفت: «دل من! از تو چه پنهان که تو بسیار خری». دنبال دل را گرفتم و این روزها بسیار بد شده ام، بد فکر می کنم، بد نگاه می کنم، بد رفتار می کنم، بد برخورد می کنم، بد باور کرده ام که بد بودن تقصیر فرد نیست و اینکه خوب انکار بد است نه بد انکار خوب. فرد نمی تواند به آسانی بد باشد و خوب را انکار کند؛ در بازی زبانی بد بودن از قداست خاص خودش برخوردار است که در این نوع قداست غیرمعمول و غیرطبیعی، گزاره ها و دستورهای حاکم که از آن خوب تعریف شده، منتفی است و اینکه زیستن برخلاف عادت و سنت را باید در خود تجربه کرد و در اکنون برای خود زیست و از خود گزاره-ی زیستن خلق کرد. با این-حال باید برخلاف دستور و هژمونی حاکم اندیشید و زیست که این نوع اندیشیدن و زیستن متفاوت و نابهنجار در واقع بد تعریف می شود. در اکنون ما بد را در عدم و غیبت خوب تعریف می کنند و اینکه بد در خلاء خوبی نمود می یابد و در واقعیت امر هیچ چیزی و هیچ فردی بد نیست. در الاهیات نیز چنین پنداشت است؛ یک اصل حقیقت دارد و این حقیقت در ذات خود خوب است که در نبود و غیبت این حقیقت ناب، بد معنی می یابد. در قاعده-ی عشق نیز چنین است؛ آنگاه که معشوق و این حقیقت ناب نباشد و یا بی تفاوت باشد، بدی به سراغ فرد می آید، گریبانش را محکم می گیرد و با سیلی به صورتش می زند تا گریه-اش را در آورد. فرد در وضعیت وحشتناک تنهایی بد می شود، حالش بد می شود، اخلاق و برخوردش بد می شود، چرا که مطرود حقیقت ناب و خوبی بی-همانند شده است، در نزد فرد دلباخته-ی دیوانه، معشوق مصداق خوبی است و در نبود خوبی بدی بایسته و حتمی است. وقتی خوب می رود خوبی نیز می رود، خوبی نیز بی تفاوت می شود، خوبی نیز قهر می کند و از بد روی می گرداند، در نهایت بد می ماند و روزگار بد و سرنوشت بد.

نفرین به آوارگی!

درد قابل بیان نیست و آوارگی بدترین نوع درد است، رنج کشیدن و سوزش درد آوارگی را نمی شود با کلمات بیان کرد، مگر اینکه در آوارگی بودن را عملن درد کشید و حس کرد. باید رنج کشیدن و سوزش درد آوارگی را در آواره زیستن تجربه کرد تا به درک درد آوارگی رسید و بازهم با این-همه درک از درد آوارگی دشوار است. اگر در واقعیت زندگی انسان افغانی به طور عمیق تأمل نماییم، زندگی افغانیت در واقع تجربه عینی و انضمامی آوارگی است. انسان افغانی چه در سرزمین خودش و چه در خارج از این سرزمین فغان-کده، آواره است، انگار آوارگی در افغان ها ذاتی شده باشد که در همه-ی شئون زندگی-اش رد پای این درد بی درمان دیده می شود. افغان ها در امتداد بدبختی ثانیه های عمرشان را سگ-گونه هلاک می کنند، در گمنامی می میرند و هیچ می شوند. فاصله تولد تا مرگ انسان افغانی رنج کشیدن و تحقیر شدن است و بس. این وضعیت برزخی آوارگی برساخت سنت های غلط و پی-آیند رخدادهای فجیع است که شالوده همه اینها بر جهل همگانی استوار بوده و زندگی اکنون افغان ها را به باتلاق بدبختی مبدل نموده است. یکی از روایت های تصویری از زندگی انسان آواره افغانی؛ فلم "چند متر مکعب عشق" به کارگردانی "جمشید محمودی" در "ایران" است. این فلم روایت-گر عشق دختر آواره افغان و پسر ایرانی است که در یک محوطه چند متر مکعبی داخل "کانتینر" خلاصه می شود. در این فلم وضعیت سگی و آوارگی افغان ها در ایران به گونه واقع، اما رنج آور روایت شده است؛ روایتی که افغان های بی همه چیز در دیار بی آزرم و جهنمی چگونه نفس می کشند. از اینکه در رابطه به هنر و فلم چیزی نمی دانم، هیچ حرفی برای گفتن در باره این فلم را ندارم، جز اینکه بگویم؛ نفرین به آوارگی!

روزی اگر نقاش بشوم!

روزی اگر نقاش بشوم، تو را الهه-ی لذت می کشم و مستانه می پرستم. تن اثیری-ات که آتشی در هوا است، را آوردگاه شهوت مقدس، لخت و با نوع پیچیده-گی بخصوص که شورانگیز باشد، نقاشی می کنم، در دوات مخلوطی از لذت و شهوت می ریزم و در حالت مستی به سراغت می روم. برآمدگی های تن-ات را دست کاری می کنم و از نو بر وفق سلیقه-ی خودم از تو بانوی خوش-اندام می سازم. و بعد در تن-واره نقاشی آتش رسوخ می کنم و به جهان خلسه-گی می روم. آنوقت است که از ورطه-ی اوهام رهایی می یابم_در خیال تو بودن برای من همه چیز است، اینکه لحظه-ی در خیال تو نباشم برایم توهم است_ و در خم و پیج حقیقت ناب تن تو به رستگاری ابدی می رسم. نه؛ روزی اگر نقاش بشوم، تو را شبیه خودت نقاشی می کنم.

نقاشی: Larita Moha

پارسال ملاعمر را در برزخ دیدم!

(طنز)
نخست به پاسخ آنهایی که مرا متهم می کنند که انگار من خوداناباورم و این انگ بی باوری را می زنند که به دنیای دیگری پس از مرگ، روز آخرت و روز قیامت، پل صراط، بهشت و جهنم، برزخ و برهوت ایمان و عقیده ندارم؛ اصلن اینطور نیست و من این اتهام را مثل خبر مرگ "آریانا سعید" رد می کنم. باید بگویم و صادقانه اعتراف کنم که من شدیدن باایمانم، مگر می شود آدم به دنیای دیگر ایمان نداشته باشد و خودای به بزرگی خودش را باور نکند؟ به هرصورت، آیا کسی خبر دارد که من سال گذشته به رحمت خودا پیوسته بودم؟! راستش سال گذشته یک بار بی بولغه روحم به ملکوت اعلی پیوسته بود. همینکه می خواستم از گردنه تنگ و تاریک قبر عبور کنم، ملائیکه-ی سر راهم سبز شد و سوال را شروع کرد. نخستین پرسش این بود که "بنده کی استی؟" من که گیج شده بودم، گفتم "برو راهم را نگیر من بنده کسی نیستم". دیدم وضعیت ملائیکه خراب شد، فورن متوجه شدم که کار از کار گذشته و من در عالم قبر تشریف دارم. خیلی ترسیدم و زبانم به لکنت افتاد، گفتم ببخشید "بنده خدخدخد خودا هستم"، همینطور سوال ها ادامه داشت و در ادامه از چهارده معصوم پرسید، من که تا نام امام چهارم (زین العابدین) را در دورانی که درس آخوندی می خواندم، خوب حفظ کرده بودم با سبک دکلمه شعر سپید که این روزها شاعران سپیده-سرا در منطقه "پل سرخ" کابل می خوانند، قرائت فرمودم(که اصلن دوشیزه ملائیکه خوشش نیامد و نزدیک بود استفراغ کند) و بعداز آن همچون خرهای بزرگوار در گل بند ماندم، چون نام دیگرا از یادم رفته بود. ترس و وحشت قبر یک، ترس و وحشت از آینده نامعلوم، ترس و وحشت از باریکی پل صراط که از باریکی موی و دم تیغ و حتا از گوز آن بنده خودای که در گوشه-ی منبر/حسینیه زده بود (که اگر قصه اش را شنیده باشید)، ترس و وحشت از تنهایی در بهشت و اینکه از فرشته ها و حوریان هیچ خوشم نمی آید، ترس و وحشت از روبرو شدن با حضرت یکنفر که نامش بماند برای بعد که خیلی نزدش شرمنده ام، همه دست به دست هم داده بود تا حواسم پرت شود و پاسخ درست گفته نتوانم. خلاصه اینکه با کلی واسطه بازی از تاریکی قبر به بیابان برهوت وارد شدم و از آنجا چند کیلوقدمی آنسوتر به برزخ رسیدم. جای که کثیری از مردم مثل مهاجران افغانی در کشورهای ایران، پاکستان و کشورهای اروپای بی سرنوشت و به حالت تعلیق بودند. همه آویزان ویزای گذر از مرز به آنسوی دریای آتش بودند. بعضی هاشان که مثل "سلمان فارسی" در این دنیا چیزی نداشتند جز یک پوستین کهنه، و واسطه-ی قوی که هم داشتند، بی هیچ تعلیقی به آنسوی دریای آتش، سفر هوای با هواپیماهای شرکت خودا پرواز می کردند و در فرودگاه "حوض کوثر" فرود می آمدند. اما، اصل قصه اینجا است که تعدادزیادی از مجاهدین پاکباز بیچاره که در موقع شهادت که کلید جنب/بهشت را در بندتنبان شان بسته بودند، در میدان های نبرد و موقع انتحاری کلید افتاده بوده و بی کلید مانده بودند. بعضی های که سند کاخ، چندین کنیز/حوریه، باغ های از سیب و انار، مجوز نوشیدن شراب در بهشت و از همه مهم تر سند عبور از صراط باریک و دخول در جنت را که در "خیشتک" شان مخفی کرده بودند، در موقع انفجار و انتحار سوخته بود. خلاصه اینکه همه-ی این مجاهدین بی سرنوشت از برادران ناراضی پشتون و مناطق دو طرف خط "دیورند" بودند، من که میّت تازه وارد بودم و نمی دانستم به کدامین سو بروم و در کدام جای اتراق کنم، در همین گشت و گذار بودم که به آخوندی برخوردم که یک چشم-اش کور بود و بادیگارهایش با ریش بلند، بسویی می رفت. تعدادزیادی از مجاهدین در اطراف او پرسه می زدند و انگار او کسی مهم بود که از دیدن "اسامه بن لادن" برگشته بود، آنروزها به گمانم به استقبال "جلال الدین حقانی" می رفتند. تا اندازه-ی شناخته بودم اما، بازهم از یک ملای لنگی که سر به زانو نشسته بود، پرسیدم که این ملای کور کی باشد؟ خندید و گفت: ایشان "حضرت امیرالمؤمنین ملا محمدعمر آخوند"
است که یک سالی می شود به جمع ما پیوسته است. پرسیدم ببخشید خود شما کی باشید؟ نگاهی کرد و گفت من بنده-ی خالص خودا ملای لنگی هستم که در برابر تجددخواهی "امان الله" ایستاد شدم و از قرآن خودا در برابر قانون امانی دفاع کردم. باز پرسیدم، ببخشید حالا شما و جناب امیرالمؤمنین و آقای بن لادن چرا در اینجا تشریف دارید و به جای که به دیگران وعده می دادید، نرفته اید؟ این سوالم جگر ملا را خون کرد، آه سردی کشید و گفت: بدبختانه من هم مثل دیگران سند جنت را در آن دنیا جا گذاشته ام، حالا که به رفتن دوزخ هم راضی ام، مرا نمی برند و می گویند که دوزخ پر شده و تعدادی از بزهکاران حتا بالای دیوارها نشسته بی شرمانه آواز می خوانند و گناه می کنند، که ملائیکه هم زورش به آنها نمی رسد؛ ملا نگاهی عمیقی کرد و از من پرسید که چرا بینی-ات پچق است؟ گفتم: من هزاره ام، استغفرالله-ی گفت و روی گرداند و آهسته باخودش گفت" این رافضی اینجا چه می کند؟". خلاصه زیاد فرصت نشد که بگردم و جویای احوال بزرگواران بشوم، از اینکه در این دنیا از مادیات چیزی نداشتم و گناهی هم نکرده بودم که نزد خودا همه چه معلوم بود، فرا خوانده شدم به درب کنسولگری بهشت که برگه عبور از صراط باریک را بگیرم. صف خیلی طولانی بود، مثلی این روزها که همه-ی جوانان در حال فرار از کشور و راهی-ای بهشت غرب اند و پاسپورت می گیرند، من هم در آخر ایستاد شدم. انگار صف دستشوی های کابل باشد، همه کج و کیل و بیتاب بودند، اوف و ناله داشتن که نمی دانم چه رازی در این کج ایستادشدن نهفته بود؛ تا اینکه نوبت به من رسید، فرشته-ی زیبارخ مثلی منشی های ادارات این جهانی روی صندلی نشسته بود. پرسید که چطوری مردی؟ گفتم: همینطوری بی بولغه مردم و اینجا آمدم، نگاهی کرد و باقهر گفت: برگرد به دنیا، شهید شو، یا سند و کلیدی با خود بیار که برگه-ی عبور از صراط باریک را برایت بدهم، زیر لب اینجا جمله را هم گفت: "اینجا جای آدم های خودمرده نیست". حیران مانده بودم که خوشحالم باشم یا نه. خلاصه چاره-ی جز برگشتن به دنیا را نداشتم، از راهی که رفته بودم برگشتم. این روایت را همان موق هم با شما شریک کرده بودم که نمی دانم چرا شما باور نکردید.

خزعبلات

سیاهی و سکوت بر شهر سایه افکنده بود، دل‌تنگی، حسِ غُربت و آواره‌گی همچنان زور می‌گرفت و فاجعه‌ی به بزرگی‌ای قتل‌عام زمان در حال واقع‌پذیری بود. از پنجره‌ی که به‌سوی کوچه‌ی تاریک باز بود به بیرون نگاه می‌کردم، صحنه‌ی را تصوّر می‌کردم که باورم نمی‌شد. انگار کسی داشت جسدِ خودش را از آوردگاهِ ناجوان‌مردی به‌سویی می‌کشید تا از گردنه‌ی بی‌خودی به سیاه‌چال ‌توّهمِ باخودداشتنی کسی پرتاب کند و از شرِ ابتذالِ رفتن و ترک کردن و همچنان بی‌چاره‌گی‌های روزمره‌ی که در چشمان کسی آواره شده بود، رهایی یابد اما، تا وقتی‌که من نظاره‌گر آن نمایش بودم، خودش را نیافته بود. انگار قتلی رُخ داده باشد، به‌ گمانم آن‌‌کس(قاتل) که جسدِ خودش را به‌سویی می‌کشید، دستش به خون خودش آلوده بود(حتمن همین‌طور بود) و همه‌جای شهر از این رخدادِ رنگ سیاه(آدم‌ها چه قراردادهای مزخرفی می‌بندند، مثلن وقتی سوگ‌وار باشند رنگ‌ها را نیز دخیل می‌کنند و گاهی این یک هنجار تلقی می‌شود که از هم‌چون قراردادها متنفرم) به خود گرفته و همه‌ی سنگ و کلوخ‌های چشم‌دار شهر در سوگ او نشسته بودند، این‌همه در چند دقیقه‌ی که پشت پنجره‌ی به‌سوی تاریکی بود، نشسته بودم، رُخ داد. آرامی و سکوتِ پس از واقعه در پس‌کوچه‌های شهر فریاد می‌زد و انگار پس‌کوچه‌های شهر پُر از نجوای رنج‌دهنده‌ی سکوت شده بود که خبر قتل نابه‌هنگام کسی را جار می‌زد. در دلِ هر سکوت، آشوبِ وحشت‌ناک نهُفته است که این‌چنین بود آن شبِ سیاهِ یادواره‌ی فرشته‌ی نااین‌زمینی که وجودش فراتر از واقعیت و آوان‌گارد هنری‌ای که سرآمد در ظرافت بود و به نقاشی‌ای می‌ماند که نمونه نداشته باشد. و کسی بخاطر آن نقاشی مقتولِ خودش شده بود. اما، آن‌کسِ بی‌چاره که خودش را به‌خاطر چشمان کسی کشته و وحشی‌یانه می‌کشید، دنبال جسد خودش سرگردان می‌گشت و از خودش سراغ جسدِ خودش را می‌گرفت که قبل از قتل‌شدن گم شده بود. این سناریوی پاردوکسیکال را فقط کسی می‌دید که در عالم هپروت باشد و امکان هم‌چون نمایش ناهم‌گون در عالم واقع غیرممکن می‌نمود. حکم می‌کنم که او واقعن فراخور هم‌چون وضعیتِ سگی بود که تا دیگر غلط بکند به چشمان کسی خیره شود و بی‌هیچ اندیشه‌ی به عاقبت، تمام جان‌مایه‌یِ خود را در ژرفنای چشمان خمار و کُشنده‌ی کسی رها کند و خود را بی‌رحمانه برای کسی بکُشد که وقتی با او روبه‌رو می‌شود و می‌خواهد حرف دلِ خود را برایش بگوید، کاربُرد درستِ کلمات و واژه‌ها را فراموش می‌کند و گاهی حرف در دهانش خُشک می‌شود. خودش را در موقع صحبت کردن گم می‌کند. او واقعن فراخورِ هم‌چون سرخورده‌گی و چندپاره‌گی در خودیابی و خودرهایی از دام چشمان کسی بوده است که این‌چنین محکوم به مرگ در تاریکی‌اش نموده است.

گل‌بیگم؛ فرشته‌ای آواره

تاریخ روزنه‌ای به گذشته و آیینه‌ای بسوی آینده است. رخدادهای گذشته در زندگی حال و آینده‌ی ما تأثیرگذار می‌باشد و خط ‌سَیر آینده را ترسیم می‌کند. تاریخ کشورِ ما و به‌خصوص تاریخ معاصر افغانستان پُر است از رخدادهای تراژدیک و غم‌بارِ که خواننده را به تأمل ژرف و عمیق وا می‌دارد، که اکثر این رخدادها در قالب روایت‌های واقعه‌نگاری و ژورنالیستیک نمی‌گنجد. یکی از روایت‌های تراژیک، رُمان زیبای هزاره (دخترِ وزیر) اثری از «لیلیاس هملتون» که طبیب دربار «عبدالرحمان» بود، است. این رُمان شاید یکی از برجسته‌ترین اثرها در بین رُمان‌های تاریخی در افغانستان بوده باشد، این رُمان تاریخی روایت‌گر زندگی‌ای سراسر درد و معجونِ آلام یک دختر آواره‌ِ هزاره«گل بیگم» است که در نبرد دوران «عبدالرحمان» با هزاره‌ها اسیر شده و به بردگی فروخته می‌شود. اما، «گل بیگم»؛ این فرشته‌ای آواره در بین دیوهای بی‌شاخ و دُم، هیچ‌گاهی ناامید نمی‌شود و همیشه به دنبال روزنه‌ی برای رسیدن به آزادی است. این روایت غم‌بار از رخدادِ تلخ آوارگی که سراسر خیانت، خون، وطن‌فروشی، کین‌توزی، اسارت و بردگی است، در خواننده تکانه‌ی می‌دهد تا به‌خود آید. رُمانِ تاریخی زیبایی هزاره(دختروزیر) که قهرمان آن دختری بلندپرواز و بلندقامت، زیبا و ذکی، قشنگ و قوی است؛ دختر نه، بلکه فرشته‌ای است آواره از دیار خویش؛ آواره از سرزمین و خانه و کاشانه‌‌ی خویش؛ فرشته‌ای آواره درمیان دَدمنشان، درنده‌خویان و انسان‌نماهای که –دورازجان سگ- سگ اند؛ و «غلام حسین»؛ مردی آواره‌تر از دخترش در کوه پایه‌های «ارزگان» و پس‌کوچه‌های «کابل» است، مردی که نمی‌خواهد مردم‌اش به امیرِ کابل مالیات بپردازند. او رؤیای بلند در سر دارد، رؤیای که دخترش-زیبای هزاره- روزی عروس امیر بامیان و غور نه، بلکه عروس امیر کابل شود. امَا، چرخِ روزگار بر وفق مرادش نمی‌چرخد، و شاید هم تبانی‌ای ناجوان‌مردی‌های روزگار با «محمدجان» بود، که نگذاشتند آنطوری که باید می‌چرخید، بچرخد.
این رُمان روایت دخترکِ خُردسالی که سهم‌اش از زندگی آوارگی‌ای ناتمام و قبر نامعلوم درتپه‌های سرحدِ«هزارستان» و افغانستان است. روایت «مرواری» که نور چشم خواهرش-گل بیگم- است و امَا، آن شب شومِ اسارت باید او در دل خاک می‌خُفت. روایت سرنوشت «شیرین»؛ دختری جوان که زیاد حرف می‌زند و آواره‌تر از «حلیمه » است. روایت امیر مستبد(عبدالرحمن) که فرمان کشتن و غارت کردن در نزدش چون؛ آب خوردن است. روایت‌ِ روزهای که زیبای هزاره چون؛ پروین روشنایی خانه پدرش است، و شیرین هم‌چنان شوق دانستن تقدیر آینده از کف دستش توسط پیرزن فالگیر (مریم) را دارد، که چه زود گذشت. روایت دلهره وترس از سگ‌های درنده «کرنیل فرهادشاه» و نامه‌ای که از طرف آن هیولای بی‌شاخ و دُم برای «ولی محمد» (پدر شیرین و برادرغلام حسین) فرستاده شد و چنین نبشته بود: « شنیده‌ام که برادرزاده‌ای رشید و زیبای داری که به گمانم نامش گل بیگم است. او را می‌خواهم؛ او را با پیغام‌آورم به سَمت من بفرست و دراین کار، هیچ شک و تأخیر نکن. به خاطر داشته باش من کسی نیستم که بخواهید نادیده بگیرید. اگر به خواسته‌ام توجه نکنید، آنگاه است که خودم خواهم آمد و او را از شما خواهم گرفت یا چنان فرستاده‌های به سوی تان خواهم فرستاد که به قطع نتوانید نادیده شان بگیرید»(ص92).
اما، وزیر مردانه امتناع می‌ورزد و این می‌شود که پای ناجوان‌مردی به نام «محمدجان» به میان می‌آید. نامزدی‌ای ساخته‌گی گل‌بیگم که تدبیرموقت برای رهایی از چنگ کرنیل فرهادشاه سنجیده شده بود، به خانه محمدجان رفتن، فرار و برگشتن دوباره، روزهای سخت در اسارتِ خودی و لَت خوردن از دست میزبان، برگشتن پدر امَا، شکست خورده از هجوم لشکریان امیرِآدم‌خوار، رفتن به خانه و کابوس وحشت‌ناک، کوبیدن دروازه‌ای چوبی که خودی وزیر ساخته بود، بیدار و متواری نمودن پدر و برادر، آوارگی پدر و برادر، آوردن محمدجان لشکریان امیر را برای دست‌گیری وزیر، اسارت و بردگی مادر و زیبای هزاره، شبِ شوم پیاده‌گردی به «ناکجاآباد» که معلوم نبود سر از کجا در می‌آورند، مرگ مظلومانه‌ی «مرواری» خواهرکوچک دختروزیر، اردوگاه و اسیران جنگی‌ای هزاره، تدبیرِ موقت و باغ فرهادشاه و بازهم تدبیر و زندان کابل، روزهای بد و سختِ خرید و فروش به عنوان برده، زیبای هزاره درنقش دخترِ دیوانه و چَتل، تا از زیبایی خود محافظت کند و هربار برگشتن به زندان و کنار مادرش حلیمه و دختر عمویش شیرین و آخر هم خانه‌ای کسی که در گذشته‌ای نه چندان دور به وزیر پیشنهاد پرداختن مالیات و امتناع از جنگ باامیرکابل داده بود؛ «سرمنشی»؛ مردِ کار و صداقت. زیبای هزاره، این فرشته‌ای آوره‌ی که بیش از روی هفده تابستان را ندیده بود، حالا شده بود کنیزِ خانه‌ی سرمنشی. او در این وقت رؤیایی داشت، رؤیایی آزادی وبرگشتن به دَشت و کوهستان‌های ارزگان که دلش چون کبوتر برای هوای سرد آنجا پرپر می‌زد و شب را به امیدِ آزادی سر می‌کرد. چهار سال بردگی وکنیزی دیگر آن بلندپروازی را از زیبای هزاره اندکی زدوده بود، ولی غیرت وآزادگی‌اش را نه. دختر وزیر چون «هندوکوش» و«بابا» استوار بود، او دلش برای پدر که چون؛ جان‌اش دوست می‌داشت، می تپید وآرزو می‌کرد که باری دیگر در آغوش پدر بنشیند و به قصه‌های پدرانه‌اش گوش دهد؛ و چه به جاست که می‌گویند :«کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می‌رسد»؛ قضا منزل «غلام حسین» را خانه‌ی سرمنشی می‌کند که چند سال قبل برایش مشوره امتناع ازجنگ و پرداخت مالیات به امیر را داده بود. سرمنشی مهمان خسته‌ای خود را در اتاق تنها گذاشت و بیرون شد، کسی را صدا زد که شنیدن آن اسم، «غلام حسین» را روح دوباره بخشید، « گل بیگم ! یک مسافر هزارده از راه رسیده وامشب را اینجا سپری خواهد کرد. هم اکنون در اتاق من است، هر چیزیکه تمایل دارد برایش آماده کن. اگر گرسنه است،برایش غذا ببر. اگر تشنه است، شربت و آب فراهم کن. ممکن است پیش از این او را دیده باشی و آشنایت باشد. اگر اینطور بود، نباید تعجب‌ات را بروز دهی. او باتغیر چهره تا اینجا رسیده و اگر کسی بوی ببرد ممکن است دستگیر شود. نباید از حضورش در اینجا باکسی سخن بگویی. برده ها، دختر کاکایت [شرین] مخصوصاً مادرت نباید از این ماجرا خبردارشود، فهمیدی!»(ص266).
کسی چه می‌داند که آن شب بین پدر و دختر- دو آواره وسرگردن- که حالا یک دیگر را یافته اند، چه گذشت. فردای آن روز «غلام حسین» آسوده تر بود؛ چرا که به نظر می‌رسید، دخترش را نزد مردِ قابل اعتماد یافته است. اما، تقدیر بیش از این برایش اجازه نمی‌داد که تسلی خاطر دخترش باشد، او آواره بود و دخترش برده. چندی بعد «حلیم»(مادر دختر وزیر) که در خانه‌ای به همسایگی سرمنشی کنیز بود، «محمد جان» را در بازار دیده بود که سراغ «گل‌بیگم» را از او می‌گرفت. با شنیدن نام «محمد جان» تنِ «گل بیگم» لرزید، موقعیت سرمنشی نیز در دربار به خطر بود، دشمنانش برای او توطئه چیده بودند. او مرگ را در چند قدیمی خود حس می‌کرد. اما، راهِ فرار نداشت، وهمچنان اعتماد به کسی که او را در حال فرار همراهی کند و به هند رساند. «گل بیگم» همانطوری که پدرش می‌گفت «کاش پسر می‌بودی!»آرزو می‌کرد:«کاش پسر می بودم تا آقا وخودم را از فرصتی که مساعد شده، نجات می دادم و طعم آزادی را می چشیدم!»(ص310). او به آقایش پیشنهاد می‌کند که فرار کنند، او همراهی‌اش می‌کند تا آقایش از مرز هزارستان به هند فراری دهد. آقایش مجبور است و می‌پذیرد. این شد که در لباس غلام بچه‌ای شب‌هنگام به قصد زیارت، کابل را به قصد آزادی ترک می‌کند. «گل‌ بیگم» حالا عاشق شده ولی این عشق نابه‌هنگام است، دو پرستوی مسافر آزاد از قفس در کوهستان‌های ارزگان نفس تازه می‌کشند. اما، سیاهی‌ای از دور نفس‌گیر شان می‌کنند، به کوه متواری می‌شوند، تا اینکه به غاری پناه ببرند. ولی آن مرد کین‌توز(محمد جان) همه جای کوهستان را چون؛ «گل بیگم» بلد بوده، در جلوی هردو سبز می‌شود. گلوله‌ها بین شان رِد و بدل می‌شود، «محمد جان» روی خاک افتاده و زیبایی هزاره بر زمین می‌خزد، سرمنشی بالای سرِ زیبای هزاره نجوا می‌کند. زیبای هزاره می‌گوید:«آقا تو برو! تو به هند برو!»(ص340).محمد جان دوباره تکانی ‌می‌خورد، چاقوی‌ای را بر می‌دارد و پرتاب می‌کند که گلوله در گلوی دختروزیر جای خوش می‌کند، فرشته‌ای آواره‌ آزاد می‌شود، آزاد ازهمه‌ی رنج ها و درد های که بیش‌ترینه از خودی بود؛ سرمنشی چند لحظه بعد اسپِ خود را سوار شده به طرف هند می‌راند.

هنرِ تن کامه

(حاشیه‌ای بر چشمان معصوم فاحشه)
عشق «شاه‌واژه‌»ی حیات آدم‌ها است. اگر بپذیریم که زندگی عشق است و دیگر هیچ، اشتباه نکرده‌ایم. از عشق خوانش‌های متفاوت صورت گرفته است، در یک تقسیم بندی کُلی عشق را به چهار نوع تقسیم می‌کنند؛ عشق افلاتونی یا عشق عام، عشق عرفانی یا الهی که جسم را نفی میکند و فقط به باطن و درون مینگرد، عشق پورن که در مقابل عشق عرفانی قرار دارد به باطن اهمیت نمیدهد و فقط جسم است که با شهوترانی بر آن میشود اوج لذت را بُرد و عشقِ اروتیک که میانهی عشق عرفانی و عشق پورن است؛ در ایننوع عشق از ظاهر و باطن هر چیزی را میکشد که اکسیر است. یعنی که عشق را با هرگونه ستر که بپوشانیم و هر گونه خوانشی از آن داشته باشیم، بازهم در غایت امر جنبه‌ها‌ی شهوانی و هنری‌ عشق برجسته است. یعنی عشق ایدهآل همان عشق اروتیک است؛ معجونی از زیبایی‌ای درونی و بیرونی آدم‌ها. عشق به جنسِ مخالف یک واقعیتی انکارناپذیر در وجود همه‌ی آدم‌ها است. امّا، آدم‌ها با وضع قوانین اخلاقی این عشق شهوانی یا رابطه هنری را تفکیک، کنترول و خصوصی کردند تا باشد که در سایه‌ی قوانین اخلاقی بر آسیب‌های اجتماعی و فردی آن فایق آیند و شاید هم با پنهان کردنِ آن بر شهوانیتاش بیفزاید. به هرصورت با ظهور نهاد خانواده این رابطه‌ی هنری و عشقی کاملن قانون‌مند شد. امّا، بعضی‌ آدم‌ها ذاتن قانون‌گریز اند و لذت را در عصیان و رهایی از قانون جست‌وجو می‌کنند. ولی بعضی آدم‌ها گاهی نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند که این نوع عشق اروتیک و هنری را تجربه کنند و با جنسِ مخالف تعامل نمایند. امّا، می‌خواهند و یا دوست دارند که همینِ عشق‌اش را در مخلوق خودش تجربه کنند و در لولیدن با سازه‌ی خودش به ارگاسم برسند و ارضاء شوند. تنها آدم‌ها اند که هنرمند می‌باشند و هنر تنها در نزدِ آدم‌ها است و بس. چنانچه که تن‌کامه‌‌نگاری نیز نوعی از هنرِ آدم‌ها است، هنری که در عهد باستان با نقاشی‌ها، استوپه‌ها و مجسمه‌های اروتیک، در بیان حال خدایان که در عشق‌بازی سرآمد بودند، عرضه می‌شد. اگر «افسانه خدایان» را مطالعه نماییم، می‌خوانیم که خدای خدایان «زیئوس» چگونه عشق‌بازی می‌کرد. و دیگر این‌که زبانِ قراردادی‌ای گفتاری‌ بین آدم‌ها گزاره‌های کافی برای تفهّم و انتقال گفتنی‌ به دیگران را نداشته تا با کلمات به ارگاسم رساند و یا ارضاء نمود، و اینجا بوده که آدم‌ها به سراغ هنر رفتند و از هنر برای بیان و انتقال گفتنی‌اش به دیگران بهره بُردند؛ به‌خصوص هنرِ مجسمهسازی و‍ِ نقاشیای اروتیک که هنرِ تنانه‌گی و تن‌کامه‌ی است. اما، با رشد تکنولوژی کم‌کم زمینه‌ی این هنر لخُت و عریان به سبک کلاسیکِ آن زده شد، فلم‌ها و عکس‌های اروتیک جای را برای هنر کلاسیک تنگ نمود. اما، باآن‌هم هنر به هر شیوه که باشد هنر است و جایگاه خود دارد. امروزه بخشی از هنر تن‌کامه در قالب نوشتار و متن عرضه می‌شود. این هنر نظر به بستار و سیاق اجتماعی فرق می‌کند و جنبه‌ی تابوی‌اش بیش‌تر در جوامع مذهبی برجسته است. البته این را هم باید گفت که وقتی از قانون‌مندی حرف می‌زنیم باید هنر تن‌کامه‌نگاری را با هرزه‌نگاری فرق قایل شویم. درست مثلِ «اسد بودا» که با نقاشی‌های «شیهو» و متن‌های شورانگیزِ اروتیک‌اش از خواسته‌های سرکوب‌شده، از بدفرهنگی جامعه‌ی شهوانی، از تابوهای جامعه‌ی بسته‌ی ما که در آن تصویرسازی واقعیت‌ها بدترین نوع گناه پنداشته می‌شود و به‌خصوص از یک واقعیت پنهان‌شده‌ی خدایان سیاست و شهوت روایت می‌کند، که آن‌ها با پول و سرمایه مردم به روسپی‌خانه‌های خارج می‌روند و لذت می‌برند، وقتی که از سفرهای ارتقاء ظرفیتِ شیوه‌های سکس به کشور برگشتند، در محافل خصوصی با بازگفت آن تجربه‌ها لذت شان را مضاعف می‌کنند که این‌ها خودشان قوانین اخلاقی را نقض می‌کنند و به نظر من این هنرِ نیست، بلکه هرزه‌گی است، تکرار و بازگفت تجربه‌ی شخصی با بیان ساده هنر نیست، مثلن اگر متن «اسد» با سکس همرای آن فاحشه‌ای ۲۰ ساله «کمبوجی» ختم می‌شد، آن‌وقت دیگر جنبه هنری‌اش را از دست می‌داد، بلکه روایتی بود از یک تجربه شخصی که حالا با نوشتن برای ما خودشان را در قالب هرزه‌‌ی عرضه داشته. اما، هنر خَلقِ کردن گزاره و سازه در بسترِ مناسب است. بیان واقعیت‌های موجود به شیوه‌ی خَلق و تولیدِ متن شورانگیز هنر است که هرکسی را توان آن نیست، و این هنر در «چشمان معصوم فاحشه» به شیوه‌ی نقد از روسپی‌گری‌های فعالان مدنی، نمایندگان پارلمان و سیاسیون نوشته شده، برجسته است. اسد میداند که چه مینویسد و همینکه خودش را سانسور نمیکند، متنهای که تولید میکند ارزش خواندن را دارد.